أبو ريحان البيروني ( مترجم : باقر مظفرزاده )
231
الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى )
غليظ شود . [ اين توده ] را جدا مىكنند و اين كار را تا جمع شدن مقدارى معيّن از [ توده غليظ ] تكرار مىكنند . سپس قرصهايى از آن مىسازند . رنگشان به سفيدى نزديك است . ( 1 ) . نمك بازى كربنات سرب - Pb ( OH ) 22 PbCO 3 ؛ سراپيون ، 14 ؛ ابو منصور ، 38 ؛ ابن سينا ، 40 ؛ غافقى ، 109 ؛ ميمون ، 29 ؛ الجماهر ، 241 - 242 . اسفيداج از اسپيدآب فارسى است . ( 2 ) . الرثنين ، اين اصطلاح در فرهنگها نوشته نشده است . لسان العرب ، XIII ، 176 فقط ذكر مىكند : ترثّنت المرأة إذا طلت وجهها بغمرة - « هنگامى كه زن « غمرة » به صورت مىمالد ، ترثّنت [ گفته مىشود ] . غمره مرهم تهيه شده از ورس است . دربارهء ورس نك . شمارهء 1071 . ( 3 ) . اين مصرع در نسخهء الف دو بار آمده است . ( 4 ) . نسخهء الف : الانكى ، نسخهء فارسى : اسفيداج آنكى ، نسخهء پ : الانك ، نك . شمارهء 100 . ( 5 ) . خبث الرصاص : تفاله قلع ( يا سرب ) . ( 6 ) . نسخهء الف : المعروف من الاسفيداج و المعمول بالخل ، بايد بدون حرف ربط « و » خواند ، نسخهء پ : المقرب ( ! ) ( 7 ) . نسخهء الف : قصب ، نسخهء پ : قضب . ( 8 ) . اين راه تهيه به صورت خيلى كوتاه در الجماهر ( 242 ) آمده است . ( 9 ) . المنحار . 56 . اسرنج 1 - سرنج به سريانى سيريقون 2 [ ناميده مىشود ] . پولس از آن [ به نام ] سندوقس 3 ياد مىكند و اين [ واژه ] بىشك يونانى است . آن را به زبان سجستانى سنج 4 مىنامند . ظاهرا ، اين كوتاه شدهء سنجرف است زيرا الفزارى مىگويد كه اين سنجفر 5 است ، به فارسى شنگرف 6 ، به سندى - سنّو 7 . پولس به مرداسنج [ اكسيد سرب ] به عنوان جانشين [ اسرنج ] اشاره مىكند و آن تا سرخ نشده به [ مرداسنج ] نزديك است . 8 آن را اينچنين به رنگ سرخ درمىآورند : سرب را با آتش مىسوزانند همان گونه كه كوزهگران عمل مىكنند . هنگامى كه زرد شد آن را خرد كرده با آب صاف مىكنند تا به گرد تبديل شود . 9 هنگامى كه خشك شد ، آن را به ديگ برمىگردانند و براى هر سه من آن يك استار گوگرد مىافزايند و زير [ ديگ ] آتش روشن مىكنند . وانگهى پيوسته به هم مىزنند تا به رنگ دلخواه درآيد : اگر قاشق را به ديواره 10 بزنيم ( ؟ ) در آن نبايد سياهى بماند .